|
مهندسی آب- صنعتی شاهرود وبلاگ اختصاصی دانشجویان مهندسی آب (water engineering) ورودی 89 دانشگاه صنعتی شاهرود
| ||
|
خارج از گود گاو ماما می کرد ، گوسفند بع بع می کرد ، سگ واق واق می کرد و همه فریاد می زدند حسنک کجائی؟ شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدتهای زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنک به تن می کند. او هرروز صبح بجای غذادادن به حیوانات جلوی آیینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است، کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند، او او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست سد تا چند لحظه دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد . برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود، اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه روی ریل ریزش کرده است اما حوصله نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد و مسافران قطار مردند. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود... الآن چند سالیست کوکب همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد، او حتی مهمان خوانده هم ندارد، او اصلا حوصله ی مهمان را ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند،او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او کلاس بالایی دارد. او فامیل های پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد، به همین دلیل است دیگر در کتاب های دبستان ما داستان قشنگ وجود ندارد. چوپان دروغگو دیگر به مردم روستا برای نجات از دست گرگها نیاز ندارد، چون چند سالی است که رستم محافظ گله ی اوست. رستم دیگر با افراسیاب دعوا ندارد چون زمان گفتگوی تمدن هاست. رستم دیگر رخش خود را با خود نمی برد چون افراسیاب از او خواسته برای شفاف سازی رخش خود را متوقف کند. چن سالی است بچه های ایران دل به کتاب ها و فیلم های دروغین مثلهری پاتر که اساسی جز بی اساسی ندارند بسته اند. آنان دیگر اسطوره های خود را به یاد نمی آورند. آنان روزگارانی نه چندان دور را به یاد می آورند که بالاترین مقام فرهنگی کشورشان افتخارش این بود که چند سالی در فرنگ بوده و آمال و آرزو های آن ها ، تبادل فرهنگی با کشور های بی اصالت و بی تمدنی غربی بوده، روزگاری که مدیران فرهنگی آن تنهای ایده ای که برای به رخ کشیدن عظمت دیرینه ی فرهنگ ایران زمین به جهانیان داشتند جز بر پایی سفره خانه های سنتی در اماکن باستانی و تاریخی نبوده , همانان بودند که در فضایی که رهبر حکیم انقلاب صحبت از تهاجم فرهنگی ، شبیخون فرهنگی و ناتوی فرهنگی می کردند به این می اندیشیدند که چگونه می توان جهانی شد ؟ چگونه می توان کاری کرد که ما هم مثل آنان بیاندیشم ، بپوشیم و بخوانیم ...
[ شنبه هجدهم دی ۱۳۸۹ ] [ 21:33 ] [ حمیدرضا یولچی خانی ]
|
||
| طراح قالب : بیاتو اسکین | Weblog Themes By : Bia2skin.ir | ||