|
مهندسی آب- صنعتی شاهرود وبلاگ اختصاصی دانشجویان مهندسی آب (water engineering) ورودی 89 دانشگاه صنعتی شاهرود
| ||
|
" فرزندم برنج بخور ، من گرسنه نیستم " .. و این اولین دروغی بود که به من گفت .. زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم .. مادرم کارهای منزل را تمام می کرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می رفت ... مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نمو خوبی داشته باشم .. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند .. به سرعت به خانه بازگشت غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت .. شروع به خوردن ماهی کردم و اولی را تدریجاًخوردم .. مادرم ذرات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می کرد و می خورد .. دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است .. ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند ..اما آنرا فوراً به من برگرداند و گفت :" بخور فرزندم ؛ این ماهی را هم بخور ؛ مگر نمی دانی که من ماهی دوست ندارم ؟! " و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت ..قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم ..مادرم به بازار رفت و با لباس فروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد .. شبی از شب های زمستان ، باران می بارید .. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم .. از منزل خارج شدم و در خیابان های مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه می کند .. صدا زدم که " مادر بیا به منزل برگردیم ؛ دیر وقت است و هوا سرد .. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح" .. لبخندی زد و گفت : " پسرم خسته نیستم .. " واین بار سومی بود که مادرم به من دروغ گفت .. به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می رسید .. اصرار کردم که مادرم با من بیاید .. من وارد مدرسه شدم و او بیرون ، زیر آفتاب سوزان منتظرم ایستاد .. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید ، از مدرسه خارج شدم .. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد ..در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم .. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم .. مادرم مرا در بغل گرفته بود و " نوش جان ، گوارای وجود " می گفت .. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده ؛ گفتم " مادر بنوش ".. گفت " پسرم تو بنوش ، من تشنه نیستم ".. و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت .. بعد از درگذشت پدرم ، تأمین معاش به عهده مادرم بود ؛ بیوه زنی که تمامی مسؤلیت منزل بر شانه ی او قرار گرفت .. می بایستی تمامی نیازها را برآورده کند ..زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم .. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما ، غذای بخور و نمیری برایمان می فرستاد .. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می شود ، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید ، چه که مادرم هنوز جوان بود ..اما مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت :" من نیازی به محبت کسی ندارم .." و این پنجمین دروغ او بود .. درس من تمام شد و از مدرسه فارغ التحصیل شدم .. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسؤلیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید .. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی توانست به در منازل مراجعه کند .. پس صبح زود سبزی های مختلف می خرید و فرشی در خیابان می انداخت و و می فروخت .. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند و دیگر وظیفه ی من بداند که تأمین معاش کنم .. قبول نکرد و گفت : " مالت را از بهر خویش نگه دار ؛ من به اندازه ی کافی درآمد دارم .. " و این ششمین دروغی بود که به من گفت .. درسم را تمام کردم و وکیل شدم .. ارتقاء رتبه یافتم .. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت .. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رییس رسیدم .. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است .. در رؤیاهایم آغازی جدید را می دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود .. به سفرها می رفتم .. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند .. اما او که نمی خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت : " فرزندم ، من به خوشگذرانی و زندگی راحت عادت ندارم .." و این هفتمین دروغی بود مادرم به من گفت .. مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید .. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد .. اما چطور می توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود .. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم .. دیدم بر بستر بیماری افتاده است .. وقتی رقت حالم را دید ، تبسمی بر لب آورد .. درون دل و جگرم آتشی بود که همه ی اعضاء درونم را می سوزاند .. سخت لاغر و ضعیف شده بود .. این آن مادری نبود که من می شناختم .. اشک از چشمم روان شد .. اما مادرم در مقام دلداری من برآمد و گفت : " گریه نکن پسرم .. من اصلاً دردی احساس نمی کنم .." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت .. وقتی این سخن را بر زبان راند ، دیدگانش را برهم نهاد و دیگر هرگز برنگشود ... جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت ........................... +سلامتی همه مادرای دنیا .. پیشاپیش روز مادر مبارک..!
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۱ ] [ 0:35 ] [ عاطفه محمدیان ]
|
||
| طراح قالب : بیاتو اسکین | Weblog Themes By : Bia2skin.ir | ||